-
خنزر پنزری برای کلاس ما خبرهایی دارد
به یاری یزدان وبادرود فراوان برای دوستان خوبم
حال همه ما بد است،خورشید هر روز صبح طلوع می کند،نمی شود به مرگ آفتاب رای داد…
دوباره نور امید را در آغوش گرفتم وکلاغ خنزر پنزری را در کوله ام گذاشتم وبا همدیگر سفر امروز را شروع کردیم و به سمت مدرسه راه افتادیم.
وارد کلاس شدیم وبعد از سلام واحوالپرسی کلاغ خنزرپنزری را معرفی کردم وداستان زندگی اش را برای بچه ها تعریف کردم.کلاغ اولهای داستان با شنیدن داستان خودش احساس شرم می کرد.اما در پایان داستان خوشحال بود.
بعد از اینکه بچه ها داستان را شنیدند سوالهایشان را مطرح کردند.
راستش سوالها ی خیلی خوبی مطرح نشد.سوالها خیلی سطحی وقابلیت گفت وگو نداشت.از آنجایی که زمان کلاس کم بود فرصت نداشتم دوباره بچه ها را تشویق کنم تا بتوانند سوالهای بهتری را عنوان کنند.همه سوالها را روی تخته نوشته بودم.به بچه ها گفتم من هم یک سوال برای من پیش آمده است که در ادامه سوالهای بچه ها می نویسم.
سوال من:کلاغ چه احساسی نسبت به خودش داشت؟
از بچه ها خواستم سوالی را از بین سوالات انتخاب کنند.
بچه ها سوال من را شاید به حکم ادب، شاید هم نه واقعا سوال من را بهتر می دانستند برای گفت و گو انتخاب کردند.
بعضی از بچه ها گفتند :
احساس خوبی داشت چون چیزهای زیبایی به خودش اویزان کرده بود.
احساس بدی داشت چون نمی توانست پرواز کند.
احساس می کرد باید حتما رنگی باشد.
احساس می کرد مرغ از او زیباتر است.
احساس می کرد حتما باید طلا داشته باشد.
در کلاس همه به نوبت نظراتشان را می گفتند ومن می نوشتم.امروز عباس اولین جلسه ای بود که با ما همراه شده بود.از صحبت کردن می ترسید.وبا استرس به بچه ها نگاه می کرد تا بتواند از انها چیزی بشنود وبگوید دنبال جواب صحیح می گشت.باید امروز برای عباس کاری می کردم تا شجاعت حرف زدن پیدا کند.به او گفتم دوست داری داستان را دوباره بخوانم بعد از کلی سکوت وپرسشهای مکرر من او خواست که دوباره داستان را بخوانیم.داستان را خواندم واو توانست خیلی کم وکوتاه امروز حرف بزند وبفهمد که می تواند نظر بدهد وهمه نظرها می توانند محترم باشند.
بعد از اینکه درباره احساس کلاغ بیشتر حرف زدیم بچه ها به اتفاق گفتندکلاغ از این که سیاه بود خوشحال نبود.
بچه ها گفتند کلاغ وقتی جلوی آینه می رفت،فقط سیاهی می دید.
از بچه ها پرسیدم به نظر شما کلاغ در داستان چند بار جلوی آینه رفت؟گفتند دوبار.اول داستان وآخر داستان.از انها پرسیدم ایا هر دوبار یک چیز در اینه می دید.آنها گفتند نه بار اول فقط سیاهی می دید.اما اخر داستان بالهایش را می دید که می تواند پرواز کند.
حالا شروع کردیم با بچه ها درباره خودشان حرف زدیم.از آنها پرسیدم شما وقتی جلوی آینه می روید چه چیزی در آینه می بینید.جالب بود که از انجایی که نوجوان هستند همه به اتفاق موهای خود را می دیدند.
از انها خواستم بیشتر تفکر کنند.
از انها پرسیدم ایا چیزی در آینه می بینند که دوستش ندارند.حرفی برای گفتن نداشتند شاید تا حالا اینقدر دقیق به خودشان نگاه نکرده بودند.
برگشتیم به کلاغ داستان از انها پرسیدم به نظر آنها کدام کلاغ بهتر بود کلاغ سیاه یا کلاغ خنزر پنزری؟
بچه ها می گفتند خوب بود که کلاغ مثل مرغ رنگی می بود اما می توانست پرواز کند.
گفتم خوب نمی شود با این شرایط،حالا اگر شما به جای کلاغ بودید کدام را انتخاب می کردید؟
کلاغ معمولی باشید وپرواز کنید؟ویا این که مثل مرغ رنگی باشید وپرواز نکنید؟
از انجایی که خودم پرواز را دوست دارم وقتی بچه ها پرواز را انتخاب کردند خیلی ذوق زده شدم.
در نهایت از بچه ها خواستم در خانه جلوی آینه بروند وخود را دقیق ببینند.چیزهایی از خودشان را که دوست دارند وچیزهایی که از خودشان دوست ندارندرا بنویسند.
از انها خواستم نقاط ضعف وقوت خود را دسته بندی کنند وبنویسند وهفته اینده بیاورند وبا یکدیگر بررسی کنیم ودرباره اش گفت وگو کنیم.
گزارش من وکلاغ خنزر پنزری😊زهره همتی
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد ومن نوسفرم
با عرض پوزش، هیچ پاسخی یافت نشد.
برای پاسخ دادن وارد سایت شوید.

