انجمن ها

سوال بپرسید, جواب بگیرید و با
انجمن های ما در سرتاسر دنیا در ارتباط باشید.

صفحه اصلی سایت ‹ انجمن ها ‹ گروه ادبیات کودک و نوجوان ‹ تحلیل داستان کلاغ خنزرپنزری

  • تحلیل داستان کلاغ خنزرپنزری

    نوشته شده توسط Maryam در 31 دسامبر 2020 در 15:12

    تحلیل داستان کلاغ خنزرپنزری
    نویسنده و تصویرگر سروناز پریشانزاده، تهران : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،1387. (گروه سنی : ب و ج)
    داستان با بیان ویژگی های شخصیت اصلی داستان آغاز می شود و مخاطب را از همان ابتدای داستان، با شخصیت اصلی داستان روبرو می شود. کلاغ خنزرپنزری مثل همه کلاغ ها قار و قار و قار می کند، اما او یک کلاغ سیاه بی کار، غمگین و غصه دار بود؛ چون از رنگ سیاهش از ته دل بیزار بود.
    کلاغی که آروز می کند که ای کاش شبیه مرغ عروسکی که آن را لابه لای خرت و پرت های الکی پیدا کرده است باشد. نویسنده یک مرغ عروسکی راکه زنده نیست و لابه لای خرت و پرت های الکی افتاده در مقابل کلاغ که زنده است و در آسمان پرواز می کند، قرار می دهد.
    اما کلاغ خنزرپنزری، از آنجایی که ارزش خودش را نمی شناسد و اعتماد به نفس ندارد، در مقابل مرغ پلاستیکی احساس حقارت می کند و می گوید«چی می شد اگر من هم مثل تو بودم؟»(پریشانزاده، 1395: 6) کلاغ مرغ عروسکی را به لانه می برد. یک کلاغ گردنبند پیدا می کند و آن را هم به لانه می برد « یک فکر زیبا کردم راهش را پیدا کردم؛ با چند تا چیز رنگارنگ، منم می شوم یک مرغ قشنگ؛ درست مثل تو!» (همان: 12). در واقع کلاغ در فکر ساختن یک هویت ساختگی است.
    در ادامه ی داستان، می بینیم که کلاغ هر روز چیزی را به لانه می برد. سرانجام در روز پنجم، « آن روز، کلاغ سیاه، هرچی که پیدا کرده بود، تو لانه اش جا کرده بود به خودش آویزان کرد. به مرغ عروسکی گفت: دیدی آخرش شدم مثل تو، با این چیزهای کهنه و نو !» (همان، ص20) و در تصویر صفحه بیست کتاب مرغ عروسکی و مخاطب با چهره ی جدید کلاغ روبرو می شوند، همان چهره ای که کلاغ از خود ساخته است.
    با آمدن دوستانش کلاغ حنزرپنزری با چالش جدیدی مواجه می شود. و کشمش کلاغ با خودش بیشتر و بیشتر می شود. کلاغ ها از شکل و شمایل تازه ی او تعجب می کنند و او را با کلاغ خنزرپنزری می خوانند. «کلاغ سیاه با آه و واه گفت:« با این چیزها قشنگ شده ام، اما سنگین شده ام. نشد پرواز کنم.» کلاغ ها گفتند:« خب، خودت را از دست اینها راحت کن.» کلاغ سیاه گفت :« نمی توانم، آخه می خواهم یک پرنده ی رنگارنگ قشنگ باشم.» کلاغ ها قار قار خندیدند و گفتند:« یک پرنده ی رنگارنگ قشنگ؟ برو خودت رو تو آینه ببین.» و آینه ای را که نزدیک کلاغ بود به او نشان دادند و رفتند. (همان: 23)
    کلاغ که متوجه می شود با این هویت ساختگی، نمی تواند پرواز کند و کلاغ های دیگر به او پیشنهاد می کنند، خودش را در آیینه ببیند. نویسنده انتخاب بسیار هوشمندانه ای برای گره گشایی و پاسخ به کشمکش های درونی کلاغ داشته است، استفاده از آینه. چرا که آینه حقیقت را می گوید. کلاغ از دیدن چهره ساختگی خود، از این هویت جعلی می ترسد و پرشیان می شود. «از چیزی که دید ترسید. عقب پرید، این که توی آینه بود، او نبود. کلاغ سیاه آن تو نبود. کی بود؟ چی بود؟ او را نمی شناخت… یکهو دلش گرفت . چه فایده دارد رنگارنگ باشد اما دلش تنگ باشد؟ چه فایده اگر نتواند بال باز کند، در آمسان پرواز کند؟»(همان:24)
    «چه کسی بودن؟» و «چه چیزی بودن؟» سوال هایی هستند که می توانند کمک خوبی باشند برای مربیان و اولیا که قصد دارند با کمک داستان به آموزش مهارت خودآگاهی بپردازند این سوال ها با توجه به این که در داستان مطرح شده است اما پاسخی مستقیمی به آن داده نشده است – که این البته حاکی از هوشمندی نوسینده است – فرصت گفتگویی خوبی که می تواند بسیار بحث برانگیز باشد به مربیان و اولیا برای کار با کودکان می دهد.
    همچنین این قسمت داستان، نقطه عطف دیگری هم دارد؛کلاغ خنزرپنزری به یکی از ارزش های خود یعنی توانایی پرواز کردن پی می برد. و این نقطه ی عطفی است در شکل گیری هویت کلاغ .
    در روز ششم حادثه ی خاصی اتفاق نمی افتد. اما حتما این فرصت تنها در لانه ماندن با همه ی آن چیزهایی که کلاغ به لانه آورده است و دیدن آنها به کلاغ فرصت تفکر و تامل می دهد.
    روز هفتم آسمان آبی است و هوا آفتابی.« آن روز آسمان آبی بود و هوا آفتابی . کلاغ سیاه بی غم و آه، رفت و توی آینه نگاه کرد».(همان: 29). هیچ دلیلی ذکر نمی شود که چرا یک دفعه، صبح روز هفتم کلاغ سیاه بی غم و آه است و چرا تصمیم می گیرد برود و در آینه خود را ببیند. اما نمی تواند به فرصتی که در روز ششم برای تفکر و تامل داشته بی ارتباط باشد. و همین طور به آفتابی بودن هوا و روشنایی چرا که نور و روشنایی همیشه در داستان ها به عنوان عنصری برای کشف حقایق به کار گرفته می شود. نویسنده آگاهانه دلیلی برای این دو مورد بیان نکرده است، تا به مخاطب خود فرصت تامل بیشتری بدهد.
    آن چیزی که قابل توجه است این است این تغییر و رسیدن به خودآگاهی، ناگهانی و سریع اتفاق نمی افتد. بلکه در هفت روز، به تدریج و با طی کردن یک مسیر این روند تکامل شخصیت کلاغ به مخاطب نشان داده می شود. و انتخاب عدد هفت نیز از سوی نویسنده برای نشان دادن این فرایند تکامل به جا و هوشمندانه صورت گرفته است، چرا که از دیرباز هفت عددی بوده مورد توجه بزرگان فرهنگ و ادب. می توان به هفت خان رستم، هفت شهر عشق و سلوک مولوی و عطار اشاره کرد.
    در روز هفتم کلاغ به خودش نگاه می کند برخلاف روزهای گذشته که برای دیدن زیبایی به مرغ عروسکی نگاه می کرد و «توی آینه به خود نگاه کرد و نگاه کرد . وای … چی دید! نه، اشتباه نمی کرد. پرهای سیاهش زیر نور آفتاب هفت رنگ شده بود، مثل رنگین کمان قشنگ شده بود. این پرش یک رنگ بود. آن پرش یک رنگ. انگار هر چی رنگ توی دنیا بود، توی پر و بال او جمع شده بود. پس دنبال چی می گشت؟ او که هر چه می خواست و آرزویش را داشت ، خودش داشت؛ فقط خبر نداشت(همان: 29).
    در پایان داستان می بینیم کلاغ با با اعتماد به نفس همه چیزهایی که جمع کرده بود، از لانه اش بیرون می اندازد، حتی مرغ عروسکی را. و در تصویر صفحه سی و دو به مخاطب نشان می دهد که کلاغ در آسمان آبی خوشحال پرواز می کند.
    در مورد تصاویر کتاب هم لازم است به این نکته اشاره کرد که تصاویر در خدمت متن داستان است به ویژه در انتقال تصویر کلاغ خنزرپنزری و روند تکامل شخصیت کلاغ موفق بوده است. تصاویر داستان با کمک تکنیک کولاژ و عکس خلق شده اند. برای به تصویر کشیدن همه ی عناصر از عکس های واقعی آن شی استفاده شده است. به جز کلاغ که با پارچه ی مشکی بافت دار، به تصویر درآمده است و این بافت دار بودن به نشان دادن جاندار بودن کلاغ کمک می کند.

    Maryam پاسخ داد 5 سال، 9 ماه پیش 1 عضو · 0 پاسخ ها
  • 0 پاسخ ها

با عرض پوزش، هیچ پاسخی یافت نشد.

برای پاسخ دادن وارد سایت شوید.