-
روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند
روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند
نویسنده: درو دی والت تصویرگر: اُلیور جفرز مترجم: محبوبه نجف خانی انتشارات: زعفرانداستان با غیبت مداد شمعی ها و یک دسته نامه شروع می شود. نامه هایی از طرف مداد شمعی ها به صاحب شان دانکن. در هر نامه یکی از مداد شمعی ها – با رنگ خودش – با لحنی اعتراض آمیز از نحوه ی برخورد دانکن با خود نوشته اند و از احساس و احوال شان اینکه خسته اند، عصبانی اند، ناراحتند، خوشحالند، نیاز به توجه دارند، نیاز به تغییر نگاه و کاربرد دارند گفته اند.
این داستان را در فضای مجازی به جمع یک گروه یازده نفره از کودکان کلاس چهارم ابتدایی بردم. باید اعتراف کنم کنترل و هدایتِ جلسه ی کتاب خوانی و گفتگو درباره کتاب با کودکان دبستانی در فضای مجازی برای من کار دشواری بود. اما داستان های جذابی مثل این داستان که دور از دنیای کودکان نیست و کودکان قادرند با آن همزاد پنداری کنند، همچنین استفاده از صدا به جای نوشتن و تایپ کردن تا حدی کمک کننده بود. خوشبختانه بچه ها با صدای من هم ارتباط خیلی خوبی برقرار کرده بودند. ضمن اینکه هر چه جلوتر می رفتیم بچه ها با علاقه و انگیزه بیشتری در جلسات شرکت می کردند و به قوانین جلسات متعهد تر می شدند. قوانینی چون پرهیز از بحث دو نفره، نگذاشتن ویس های طولانی، احترام به زمان توقف ارسال پیام، پذیرش و رعایت نوبت.
و اما داستان روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند در چهار جلسه موضوع گفتگوی ما شد. جلسه ی اول به خواندن داستان گذشت. هر کدام از ما یک نامه. البته در ابتدای جلسه به فایل صوتی کتاب که از قبل آماده کرده بودم گوش کردیم. دو جلسه ی بعدی بر اساس پیشنهاد بچه ها به گفتگو درباره ی این که اگر من جای مداد شمعی رنگ … بودم و اگر من جای دانکن بودم، گذشت. در این دو جلسه به سه نکته جالب رسیدم، اول اینکه تعداد زیادی از بچه ها با مداد شمعی سفید همزاد پنداری بالایی داشتند و صحبت در مورد این رنگ طولانی تر از بقیه ی رنگ ها شد.
آرمان: من تا به امروز شش تا مداد رنگی سفید که اصلا ازشون استفاده نکردم
جمع کردم الان دلم می خواد باهاشون یک کاردستی درست کنم شاید جای
نرده های مزرعه گذاشتم شون.
مهرسا: گاهی هم باید تو مقوای سیاه نقاشی کنیم که بشه سفید رو هم استفاده کنیم.
امیر سام: اگر مامان و بابام از من برای نگهداشتن و بازی کردن با خواهرکوچولوم
کمک نمی خواستن مثل مداد شمعی سفید به درد نخور می شدم.
آوین: باید به چیزهای مختلف نگاه کنیم هر چیزی که سفید رنگ بود رو واقعا سفید
بکشیم گلدان های خونه ما سفیده ولی من هیچ وقت اونها رو سفید نکشیدم.
امیر مهدی: بیچاره مداد سفید رنگ تو جعبه ی مدادرنگی ها مثل سیب تو ظرف
میوه هاست.
…
و دومین نکته این بود که بچه ها صادقانه می گفتند که آنها هم با مداد رنگی هایشان مثل دانکن رفتار می کرده اند. این میزان همزاد پنداری با یک داستان برایم جالی بود.
و نکته ی سوم بر خلاف تصور من اکثر بچه ها دوست نداشتند جای مداد آبی و سفید باشند. من احتمال می دادم بچه ها دوست ندارند جای مدادشمعی های سیاه یا خاکستری باشند.
جلسه چهارم هم درباره ی این صحبت کردیم که اگر ناراحت و عصبانی بودیم یا اگرخوشحال و راضی بودیم چکار باید بکنیم.
تجربه ی خوشایند من از بردن این کتاب به جمع کودکان و لذت گفتگو با کودکان درباره ی آن باعث می شود تا با اطمینان خاطر پیشنهاد کنم که روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند در جمع کودکان با هم بخوانید.مریم عفتی
با عرض پوزش، هیچ پاسخی یافت نشد.
برای پاسخ دادن وارد سایت شوید.

