-
نامادری ناجی
امروز ارباب رجوعی داشتم که با پریشانی وارد مدرسه شد.
گفت: برای ثبت نام اومدم، گفتم جا نداریم نمیتونیم ثبت نام کنیم. گفت: از روستا هستیم و تازه اینجا اومدیم و بعد شروع کرد به اصرار که توروخدا ثبت نامش کنید. و من دوباره رد کردم.مادر اومد نزدیکتر و گفت:
این دختر ۱۲ساله اش هست و پدرش میخاست عروس اش کنه و بعد از۶ماه با کلی واسطه با خواهر و برادرم راضیش کردیم اینکارو نکنه؛
گفتیم این هنوز عروسک دستشه چی میفهمه از شوهر …
دخترش رفت بیرون که پروندشو بیاره، مامانش شروع کرد به گریه کردن؛ گفتم چی شده؟
گفت مامانش در اثر سوختگی فوت کرده ، من نامادریشم و تنها امید این بچها.
۶تا بچه داریم و شوهرم بیکاره و بخاطر اینکه یک بار مالی از دوشش کم بشه، میخاست عروسش کنه، من بااصرار منصرفش کردم و حالا اینجا تنها مکان امن براش هست (اشاره به خوابگاه)؛ اگر اینجا ثبت نامش نکنید بهانه ای دستش میاد و دوباره فکر ازدواج به سرش میزنه ..
گفتم: شما نامادریش هستی و باوجود اینکه هیچ وابستگی فامیلی هم با مادرش نداشتی ، اینهمه داری براشون دست وپا میزنی و به فکرشونی، من باید ازت تشکر کنم بخاطر اینهمه رشادت و ایثار که حتی مادرهای واقعی هم اینچنین نیستند …
ثبت نام کردیم و رفت … اما من ذهنم مشغول شد و داشتم به خودم می گفتم، فکر می کردی چون شاغلی و معلم؛ خیلی برای دنیا مفیدی و بودنت در دنیا واجبه، اما امروز برای چندمین بار به تو یادآوری شد که آدمهایی ناشناس در مکانی ناشناس هستند که خدا دنیا رو بخاطر اونها به وجود آورده تا بابت طینت و سرشتی که در اونها نهاده، هرروز به خودش احسنت بگه و فرشته ها هرروز او رو سجده کنند. وجودشون پایدار.
برای پاسخ دادن وارد سایت شوید.

